تبليغاتX
!باروون... آرووم
!باروون... آرووم

!...من... باروونم...

کم کم هوا داره حسابی بوی پاییز می گیره...

قطره های باروون٬ نم نم داشت روی صورتم می ریخت...

باد خنکی که می اومد٬ برگای درختا رو می کند و جلوی پام می انداخت...

خش خش برگای پاییزی که روی زمین افتاده بودن و اون هوای سرد و دوست داشتنی٬ حالم رو بهتر از همیشه می کرد.

معمولا وقتی باروون میاد هوا دلگیر می شه... آدم احساس می کنه که دلش می خواد بغضشو باز کنه و یه دل سیر گریه کنه...

ولی اونروز هوا برای من دلگیر نبود... بلکه لذت بخش بود...!

بعد از مدت ها داشتم زیر باروون قدم می زدم... تنهای تنهااا... توی یه خیابون دنج و دلباز که قرنی یه بار آدم یا ماشینی از توش رد می شه...

باد خنکی که صورتم رو نوازش می داد حالم رو بهتر از اونی که بود می کرد...

نفس عمیق می کشیدم... خوشحال بودم و به خودم و زندگیم فکر می کردم...

شاید توی این چند وقت اتفاقای خوشایندی نیفتاده باشه... ولی اون لحظه هیچی بد نبود!

همه چیز رو می تونستم خوب ببینم... به همه چیز خوب فکر کنم...

مثلا... شاید این اصلا خوشایند نباشه که تصادف کرده باشی و سرت هنوز که هنوزه درست حسابی سالم نباشه...

شاید اصلا خوشایند نباشه که توی روز تا ساعت ۵ درگیر باشی به جای ساعت ۱:۳۰!

یا اینکه اصلا خوشایند نیست که از هیچ اتفاق خاصی خبر نداشته باشی... اتفاقای خیلی خاص!

در مورد عشق و علاقه هم که به قول شاعر گفتنی:

"چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده!؟"

حالا اینکه خوبه... نگن چنده و یه سره به حراج بذارنش!!!...

همه ی اینا بد بود... و ناخوشایند!

ولی من خوب فکر می کردم...

وااای...

چقدر خوشحال بودم که توی اون تصادف نمُردم و هنوز وقت نفس کشیدن و حلالیت طلبیدن دارم!

چقدر خوشحال بودم که تا ساعت ۵ درگیرم ولی کلی خاطره ی خوب برام می مونه!

چقدر خوشحال بودم که از هیچ اتفاقی خبر ندارم و الهی شکر که تا حالا هیچکدومش در مورد من نبوده و خدا می خواد و انشاالله که بقیشم در مورد من نیست...

چقدر خوبه که از دنیا بی خبر باشی و توی یه فضای دیگه باشی و پیش خودت زمزمه کنی:

"دوسِت دارم تو باروون..."

اون لحظه همه چیز خوب بود... بی خیالی خوب بود... "عشق" برای اولین بارم شده خوب بود!

یهو تلفنم زنگ زد... یعنی کی می تونست باشه؟!...

ـ بله... بفرمایین؟

ـ الو...

ـ بفرمایین؟!

ـ باروون خانوم شمایین؟!

ـ بله... خودم هستم... شما؟!(واااییی... خودش بود... ولی باید می پرسیدم... اگه نمی پرسیدم سه می شد!)

ـ فلانی ام... ببخشید اگه بد موقع مزاحم شدم... می خواستم بگم که این چند وقته یه سری اتفاقات افتاده که ... .

"اینم از خبر رسونِ ما...!"

*********************************************************************

*داستان تخیلی بود... ولی می تونه اتفاق افتاده باشه... البته بعضی قسمتاش!

*بچه ها... وعده ی ما... ۱۳۸۸.۸.۸... واااییی... چقدر خوشحالم!... خوش به حال اونایی که توی این روز مقّدس یه اتفاق جانانه براشون می افته... مثل تولد یا ازدواج یااا... اومدن خودش یا خبرش!

*لطفا از دادن نظرات خصوصی ای که "می تواند به صورت عمومی هم باشد"٬ جدا خودداری فرمایید!... در غیر این صورت نظرات شما برای سایر بازدیدکنندگان به نمایش گذاشته خواهد شد... با تشکر...

*باروونِ پاییزی!*

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 0:9 توسط *باروون!*| |

او خوشبخت بود...چون هیچ سؤالی نداشت!

 اما روزی سؤالی به سراغش آمد... و از آن پس، خوشبختی دیگر چیزی کوچک بود...!

او از خدا معنی زندگی را پرسید.

 اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت:

«اجابت تو همین سؤال توست... سؤالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانه‌ای ا‌ست که آب و نور می‌خواهد...!»

او سؤالش را کاشت...

 آبش داد... نورش داد...

و سؤالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد...

ساقه و شاخه و برگ...

و هر ساقه سؤالی شد و هرشاخه سؤالی و هر برگ سؤالی... .

و او که روزی تنها یک سؤال داشت؛ امروز درختی شد که از هرسرانگشتش سؤالی آویخته بود.

 و هر برگ تازه، دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر می‌رفت، درد او نیز عمیق‌تر می‌شد... .

فرشته‌ها می‌ترسیدند...

فرشته‌ها از آن همه سؤال ریشه‌دار می‌ترسیدند...

اما خدا می‌گفت:

«نترسید!... درخت او میوه خواهد داد؛ و باری که این درخت می‌آورد،"معرفت" است.»

فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد...

بسیاری آمدند و جوابهای او را چیدند...

اما دردل هر میوه‌ای باز دانه‌ای بود و هر دانه آغاز درختی‌ست.

پس هر که میوه‌ای را برد، دردل خود بذر سؤال تازه‌ای را کاشت... !

«و این قصه زندگی آدم‌هاست... !»  

این را فرشته‌ای به فرشته‌ای دیگر گفت... .

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 10:55 توسط *باروون!*| |

خب، می بینم که حسابی به خودت می رسی...

از خودت مراقبت می کنی

نیازهات رو برآورده می کنی

خوب گوش می دی یا می خونی در مورد رژیم غذایی

تغذیه، خواب و سم زدایی از بدن...

همین طور خریدن وسایلی که می گن به درد ورزش می خوره

و گیاهان دارویی برای تجدید قوا، وقتی که آسیب می بینی...

صابونهایی که تن رو تمیز می کنن

مایعی که اسیدها و حشره کش ها رو خنثی می کنه

زدن آمپولهای ایمنی و خوردن قرصهای نیروزا...

اما یادت باشه که بعد از همه ی اینها

بالاخره قصه به پایان می رسه...

می تونی سیگار رو ترک کنی، اما آخر میمیری!

خودت رو از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی...

و در سلامت کامل باشی، اما باز میمیری!

دور کارهای خلاف رو هم که خط بکشی، باز میمیری!

از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی،

باز میمیری!

آخرش میمیری...

بالاخره میمیری...دست آخر میمیری!

می تونی نرمش کردن رو از سر بگیری،

اما وقتی موسیقی تموم بشه، میمیری!

توی اتومبیل کمربند ایمنی هم ببندی، باز میمیری!

می تونی ورزش کنی تا چربی هات رو آب کنی...

خوش تیپ تر و تو دل برو تر می شی اما باز میمیری!

حموم آفتاب هم که نگیری، باز میمیری!

می تونی اون بالا تو آسمون پی بشقاب پرنده بگردی

شاید اونا رو به مریخ ببرن...

اما اونجا هم بالاخره میمیری!

بالاخره میمیری!

در نهایت میمیری...

آخر یه زمانی میمیری!

با کفش های "ریبوک" و "نایک" و "آدیداس"،

می تونی تو آسمونا سیر کنی...

اما اونجا هم میمیری!

می تونی خودتو منجمد کنی و در زمان معلق بمونی

اما همین که یخت رو باز کنن... بالاخره میمیری!

می تونی ازدواج کنی، اما باز هم میمیری!

به نقطه ی اوج هم که برسی، بالاخره میمیری!

میتونی خودت رو از شر فشارهای روحی خلاص کنی،استراحت کنی

آزمایش ایدز و تست ورزش بدی...

به غرب، اونجا که هواش خیلی خوبه، نقل مکان کنی...

و تا صد سال زنده بمونی

اما بالاخره میمیری!

در آخر میمیری...

در نهایت خواه ناخواه میمیری...!

پس بهتره حالا که زنده هستی، از زندگیت لذت ببری...

قبل از اینکه غزل خداحافظی رو بخونی...

چون بالاخره در آخر کار... میمیری!


*مالِ یه کتابیه!

*پر از انرژی منفی بود... ولی در کل به نظر من خیلی جالب بود!

*اگه می تونی به غروب نگاه کنی و لبخند بزنی، یعنی هنوز امیدواری...

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 0:52 توسط *باروون!*| |