تبليغاتX
..."باروون نه... فعلا "برف

چی بگم؟!

تیک تاک... تیک تاک... تیک تاک...

...

کی تا حالا نشسته و به این صدا گوش کرده؟... نه اینکه فقط گوش بده و ازش بگذره، بلکه بهش دقیق فکر کنه؟؟؟...

ثانیه ها... ساعت ها... روزها... ماهها... همه دارن به سرعت از پیش هم می گذرن...

باورت می شه الآن دی باشه؟؟؟

حالا اون هیچی... محرمممم... واااییی...

می دونی الآن چندمه محرمه؟!...

دهه ی اول... چقدر شیرین گذشت...

چقدر برای شبای محرم... گریه ها و آرووم گرفتناش... سینه زنی برای آقات... لحظه شماری کرده بودی؟!!!

حالا دیدی... دیدی که گذشت؟...

بی خبر از اینکه سال دیگه...

کجا باشی؟... با کی باشی؟؟؟... زنده باشی یا ... !

امسال رو خوب گذروندی؟...

اگه سال آخر عمرت باشه چی؟... اگه...

وااییی...

چشم رو هم بذاری امتحانا تمومه...

بعد نوبت عیده...

چشماتو تا باز کنی... ۱۳ به در هم خلاص شده!!!

یهو دیدی چشماتو بستی و دیگه نبودی...!


*همش دلم می گیره!!!

!! نوشته شده توسط باروون | 1:50 | سه شنبه 15 دی1388 •

...

خورشيد عاشورا، از اوج آسمان، حرارت را بر كربلا مي باريد.

از ابتداي صبح، فرياد و ناله كودكان، از خيمه ها برپا بود.

صداي واعطشا، كربلا را شرمنده كرده بود...

آنجا، گوشه ی خيمه ی رباب، كودكي شيرخوار، در آغوش مادر، بي تابي مي كرد... با گريه اش، گويا آب مي خواست...

تشنه بود... اما مادر از او تشنه تر. شيري هم نداشت تا كودك را قدري آرام كند.

عصر عاشورا، حسين به خيمه ها آمد. براي خداحافظي... اهل حرم گرداگرد حسين حلقه زدند.

تشنگي يادشان رفته بود...

اين بار در فراق حسين اشك مي ريختند....

در اين هياهو، حسين به خيمه رباب رفت تا با همسر و فرزند شيرخوارش وداع كند. علي اصغر با ديدن بابا، دست و پا تكان داد.

حسين او را در آغوش گرفت... علي اصغر آرام شد... رباب نگاهي به حسين افكند. گويي با نگاهش از حسين، آب طلب مي كرد. اما نه براي خود. براي اين طفل معصوم.

حسين فرمود: «او را به نزد لشكر مي برم تا شايد سيرابش كنند.» به نزد سپاه عمر سعد آمد. علي را به روي دست گرفت و فرياد زد: «اي لشكر ستم سيرت، شما با من نبرد مي كنيد. اين كودك شيرخوار، تشنه است. او را از من بگيريد و سيرابش كنيد و به من بازگردانيد.»

... هیهات! حسين، اينك با كودكي در آغوش به ميدان آمده. ديگر يار و ياوري براي او نمانده؟ آسمان و زمين دارند اين صحنه را تماشا مي كنند. اينك، حسين است و علي اصغر و يك لشكر. با او چه مي كنند؟ آيا كودكش را سيراب خواهند ساخت؟ اينكه خواستة مهمي نيست... حتماٌ اجابت مي كنند.

علي اصغر، لب تشنه، با گوشة چشمان كوچكش، لشكر را نظاره كرد. نامردماني را كه تشنة خون پدرش بودند.. نگاهش را سوي پدر برگرداند. چشمان ملتمس بابا را ديد كه در ميان لشكر، بدنبال يك جوانمرد مي گشت تا اميدش را نااميد نسازد.

لبهاي خشكيدة بابا را ديد كه مانند دو چوب خشك، برهم مي خوردند. صورت زخمي و خونين بابا را نظاره مي كرد. چهره خسته و مظلوم پدر را مي ديد.

و حسين، با شرمساري چهره تشنه علي اصغر را تماشا مي كرد. علي و بابا محو تماشاي يكديگر بودند كه ناگهان حسين پاسخ خود را دريافت كرد. تيري سه شعبه از كمان حرمله رها گرديد و گلوي نازنين علي اصغر را دريد.

زضرب تير، چنان دست و پاي خود گم كرد              كه خواست گريه كند، جان آن تبسم كرد

آخرين و كوچكترين سردار حسين نيز، با شربت شهادت، سيراب شد...

حسين، دست خود را از خون گلوي اصغر پر كرد و بر آسمان افشاند و قطره اي از آن بر زمين باز نگرديد. اشك از چشمانش جاري شد و فرياد زد:«علي جان! خدا لعنت كند قومي را كه تو را كشتند.»

اينك حسين، ميان ميدان كربلا مانده. نه تاب ايستادن دارد و نه توان بازگشتن به خيمه ها را.

آرام، اصغر را به پشت خيام برد... با شمشير قبر كوچكي حفر نمود و ميوه دلش را در ميان قبر گذاشت.

صداي ناله اي او را به خود آورد. رباب بود كه با اشكهاي خويش، كودك شيرخوارش را بدرقه مي كرد.

اي سردار كوچك حسين!

اي علي اصغر!

امشب دست توسل به دامان تو بسته ايم. با دستان كوچكت، گره از كار ما بگشا...


* دیروز٬ ۱۳۸۸.۱۰.۲... تولدم بود!...شب حضرت علی اصغر... چه سعادتی!

* تاسوعا عاشورا ما رو یادتون نره!

!! نوشته شده توسط باروون | 3:52 | پنجشنبه 3 دی1388 •

یا حسین

هر شب که بادو ديده تر گريه مي کنم


با اشک نه به خون جگر گريه مي کنم


سيني به دست در به در هييتت شديم


اين ارث مادريست اگر گريه مي کنيم


عمريست زير بيرقتان پا گرفته ايم


يک قطره اشک داده و دريا گرفته ايم


شالي که بسته ايم براي عزايتان


از ريشه هاي چادر زهرا گرفته ايم


صاحب عزا کجاست امشب شب عزاست


با گريه بين روضه تان جا گرفته ايم...


*دعا کنید... برای همه... اول خودتون!

!! نوشته شده توسط باروون | 4:10 | شنبه 28 آذر1388 •

RSS