تبليغاتX
...همه جا بارونیه

در تنهاترین تنهاییم...

توی دنیای خودش بود...

با رفیقای خودش حال می کرد و سرش گرم بود به دور و برش...

خیلی وقتا از خوشی می ترکید و گاهی از غم لبریز می شد...

کنجکاو بود و بدش می اومد... از سر درگمی... از معما...

چون می دونست آخرش بازی می خوره... گولش می زنن... بس که ساده بود همیشه!...

خلاصه... غرق در خیالات خودش بود که یهو با یه جمله چشماش باز شد... همه چیز عوض شد...

"دیگه تمومه... قطعی شد!"...

آره،باید می رفت... باید کم کم بند و بساطشو برای یه سفر تقریبا طولانی جمع می کرد... خوشحال بود!

همه فکر می کردن به خاطر جاییه که داره می ره... چون اونجا از نطر همه خیلی قشنگ بود... ولی اون بخاطر اینکه به اونجای رویایی می رفت خوشحال نبود... خودش هم نمی دونست چرا خوشحاله!...

شاید دلش تنوع می خواست...

بالاخره رفت... وقتی رسید یه کم جا خورد... بیشتر دور و برشو دید... بیشتر با همه آشنا شد... دیگه کم کم نرم شده بود...

بازم به حالت عادی برگشت... خوشحال بود،این دفعه با دوستای جدیدش!... می خندید، ناراحت بود... درست مثه یه آدم معمولی...

روزای خوبی رو برای خودش رغم زد... خیلی بهش خوش می گذشت...

یه کم بیشتر گذشت...

این دفعه یه نفر دیگه هم به دوستاش اضافه شده بود!... اون موقع ها خیلی دیگه شاد نبود... از ته دل نمی خندید!... غمی ته دلش بود... ولی بازم شانس ولش نمی کرد!...

هر روز بیشتر از دیروز شانس به سراغش می اومد و یه اتفاق تازه رو براش رغم می زد... فرصتایی که خودشم می دونست بعدا حسرتشو می خوره... ولی ازشون استفاده نکرد... یعنی چی کار باید می کرد؟!

اون روزا هم با یه سری خاطرات که براش خیلی مقدس بودن گذشت...

یه کم بیشتر که گذشت... به خودش اومد... وقتی به خودش اومد... دیگه تنها شده بود... همه ی خاطراتی که خوب تلقیشون می کرد،جلو چشمش رژه می رفتن و... درکشون کرد... دید که... دید که همشونم انقدرا که فکر می کرد خوب نبودن... حتی بهترین خاطراتش!!!...

فهمید بازم گول خورده...

تنها ی تنها به مسیرش ادامه داد... رفت و رفت و رفت...

شاید الآن کسی کنارش باشه... شاید خیلیا دور و برش باشن... ولی اون هنوز تنهاس... تنها هم صحبتش خداس... فقط خدا!... 

کسی که هنوز منتظر جوابشه... ولی...

...شکر!


 *ناگهان چه زود دیر می شود...

*به هیچی دلتو خوش نکن... یهو همچین تو ذوقت می خوره که... نمی تونی پاشی!!!

*دیدی گفتم تموم شد!!!

!! نوشته شده توسط باروون | 20:23 | چهارشنبه 7 بهمن1388 •

چی بگم؟!

تیک تاک... تیک تاک... تیک تاک...

...

کی تا حالا نشسته و به این صدا گوش کرده؟... نه اینکه فقط گوش بده و ازش بگذره، بلکه بهش دقیق فکر کنه؟؟؟...

ثانیه ها... ساعت ها... روزها... ماهها... همه دارن به سرعت از پیش هم می گذرن...

باورت می شه الآن دی باشه؟؟؟

حالا اون هیچی... محرمممم... واااییی...

می دونی الآن چندمه محرمه؟!...

دهه ی اول... چقدر شیرین گذشت...

چقدر برای شبای محرم... گریه ها و آرووم گرفتناش... سینه زنی برای آقات... لحظه شماری کرده بودی؟!!!

حالا دیدی... دیدی که گذشت؟...

بی خبر از اینکه سال دیگه...

کجا باشی؟... با کی باشی؟؟؟... زنده باشی یا ... !

امسال رو خوب گذروندی؟...

اگه سال آخر عمرت باشه چی؟... اگه...

وااییی...

چشم رو هم بذاری امتحانا تمومه...

بعد نوبت عیده...

چشماتو تا باز کنی... ۱۳ به در هم خلاص شده!!!

یهو دیدی چشماتو بستی و دیگه نبودی...!


*همش دلم می گیره!!!

!! نوشته شده توسط باروون | 1:50 | سه شنبه 15 دی1388 •

...

خورشيد عاشورا، از اوج آسمان، حرارت را بر كربلا مي باريد.

از ابتداي صبح، فرياد و ناله كودكان، از خيمه ها برپا بود.

صداي واعطشا، كربلا را شرمنده كرده بود...

آنجا، گوشه ی خيمه ی رباب، كودكي شيرخوار، در آغوش مادر، بي تابي مي كرد... با گريه اش، گويا آب مي خواست...

تشنه بود... اما مادر از او تشنه تر. شيري هم نداشت تا كودك را قدري آرام كند.

عصر عاشورا، حسين به خيمه ها آمد. براي خداحافظي... اهل حرم گرداگرد حسين حلقه زدند.

تشنگي يادشان رفته بود...

اين بار در فراق حسين اشك مي ريختند....

در اين هياهو، حسين به خيمه رباب رفت تا با همسر و فرزند شيرخوارش وداع كند. علي اصغر با ديدن بابا، دست و پا تكان داد.

حسين او را در آغوش گرفت... علي اصغر آرام شد... رباب نگاهي به حسين افكند. گويي با نگاهش از حسين، آب طلب مي كرد. اما نه براي خود. براي اين طفل معصوم.

حسين فرمود: «او را به نزد لشكر مي برم تا شايد سيرابش كنند.» به نزد سپاه عمر سعد آمد. علي را به روي دست گرفت و فرياد زد: «اي لشكر ستم سيرت، شما با من نبرد مي كنيد. اين كودك شيرخوار، تشنه است. او را از من بگيريد و سيرابش كنيد و به من بازگردانيد.»

... هیهات! حسين، اينك با كودكي در آغوش به ميدان آمده. ديگر يار و ياوري براي او نمانده؟ آسمان و زمين دارند اين صحنه را تماشا مي كنند. اينك، حسين است و علي اصغر و يك لشكر. با او چه مي كنند؟ آيا كودكش را سيراب خواهند ساخت؟ اينكه خواستة مهمي نيست... حتماٌ اجابت مي كنند.

علي اصغر، لب تشنه، با گوشة چشمان كوچكش، لشكر را نظاره كرد. نامردماني را كه تشنة خون پدرش بودند.. نگاهش را سوي پدر برگرداند. چشمان ملتمس بابا را ديد كه در ميان لشكر، بدنبال يك جوانمرد مي گشت تا اميدش را نااميد نسازد.

لبهاي خشكيدة بابا را ديد كه مانند دو چوب خشك، برهم مي خوردند. صورت زخمي و خونين بابا را نظاره مي كرد. چهره خسته و مظلوم پدر را مي ديد.

و حسين، با شرمساري چهره تشنه علي اصغر را تماشا مي كرد. علي و بابا محو تماشاي يكديگر بودند كه ناگهان حسين پاسخ خود را دريافت كرد. تيري سه شعبه از كمان حرمله رها گرديد و گلوي نازنين علي اصغر را دريد.

زضرب تير، چنان دست و پاي خود گم كرد              كه خواست گريه كند، جان آن تبسم كرد

آخرين و كوچكترين سردار حسين نيز، با شربت شهادت، سيراب شد...

حسين، دست خود را از خون گلوي اصغر پر كرد و بر آسمان افشاند و قطره اي از آن بر زمين باز نگرديد. اشك از چشمانش جاري شد و فرياد زد:«علي جان! خدا لعنت كند قومي را كه تو را كشتند.»

اينك حسين، ميان ميدان كربلا مانده. نه تاب ايستادن دارد و نه توان بازگشتن به خيمه ها را.

آرام، اصغر را به پشت خيام برد... با شمشير قبر كوچكي حفر نمود و ميوه دلش را در ميان قبر گذاشت.

صداي ناله اي او را به خود آورد. رباب بود كه با اشكهاي خويش، كودك شيرخوارش را بدرقه مي كرد.

اي سردار كوچك حسين!

اي علي اصغر!

امشب دست توسل به دامان تو بسته ايم. با دستان كوچكت، گره از كار ما بگشا...


* دیروز٬ ۱۳۸۸.۱۰.۲... تولدم بود!...شب حضرت علی اصغر... چه سعادتی!

* تاسوعا عاشورا ما رو یادتون نره!

!! نوشته شده توسط باروون | 3:52 | پنجشنبه 3 دی1388 •